تبليغاتX
پاییز صحرا

پاییز صحرا

sendan uzakta hep bir $eyler eksik...

 

بیراهه رفته بودم
آن شب
 دستم را گرفته بود و می کشید
 زین بعد همه عمرم را
 بیراهه خواهم رفت 

  

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت17:12توسط مهرنوش | |

 

ابرهای آسمان هر سرزمینی
شبیه مردمان همان سرزمین می بارند
 ما هرگز رودرروی دریا
 با دریا سخن نگفته ایم
ما باید برگردیم
 چه کرده های از یاد رفته ی راه ها را مرور کنیم
پل ها ‚ منزل ها ‚ واژه ها ‚ ویرانه ها را مرور کنیم
ببینیم چند کلمه کم آورده ایم
چند چراغ شکسته
خاطره ی کدام علاقه را در خانه جا نهاده ایم
 هی روزگار غریب
اصلا این احتمال را هم نمی دهیم
 که گاه ممکن است یک اشتباه درست
تا کجا از یک درست بی اشتباه کامل تر باشد

                             "سیدعلی صالحی"
 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت19:35توسط مهرنوش | |

دلم

خیلی

 برات تنگه

"خدا جون"

ـــــــــــــــــــــ

گاهی همین طوری از خانه بزن بیرون
بی خیال هر چه که هست
وهم هوا از حیرت نمور علف لبریز است
 خنکاست
 خدایی کن
 عشق همین است دیگر
تو باید از گردنه های باران گیر بسیاری بگذری
این را پایت نوشته اند
 دست بردار دختر
 گاهی باید تنها برای یکی پاره نور
 شنیدن یک تکه یک ترانه حتی
همتای صبوح کشان سحری
از هزار و یک شب این آسمان خواب آلوده بگذری
خیال کردی تو
 عشق فقط لا به لای کلمات ساده ی من است ؟

                                  " سیدعلی صالحی"
هوو ... راه ها مانده تا خیلی از غروب

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت18:41توسط مهرنوش | |

 

دلم خيلي واسه خودم تنگ شده....
نمي دونم تو کدوم کوچه گمش کردم....
آخرين بار توي يه کوچه با ديوارهاي قديمي با اصالت و فرهنگ با هم بوديم....
من بودم و خودم....
مست از نسيم عشق به باهم بودن فکر مي کرديم....
هر دري رو واسه پيدا کردن دلبر مي زديم...
گاهي من خسته مي شدم و گاهي اون....
اما گاهي من به اون دلداري مي دادم و گاهي اون به من...
نجوا کردن رو دوست داشتيم.....
مي گفتيم و مي گفتيم.... از عشق ... دل .... بودن.... و ماندن....
گاهي تنها نسيمي که گلبرگي رو نوازش کرده بود افکار آتشين مارو خنک مي کرد...
راه عاشق بودن رو بلد بوديم....
مي دونستيم عشق چند بخشه....
بخش اول... معرفت.... بخش دوم جنون... و بخش  آخر فنا....
ولي يهو هوا سرد شد...
تاريک شد...
کوچه گم شد....
شعله ها خاموش شد و من گم شدم....
و از اون روز ديگه کسي منو نديد..
نفهميد...
و نخواست..
حالا من گم شدم

و تو تاريکي گم شدن

تنها آوازه خواني تنهام....

 

 

                                                 "  اسم نویسنده یا سراینده اش رو پیدا نکردم"

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت18:14توسط مهرنوش | |

میان این همه سیاست

گناه کودکان جنگ چیه

"کودکان  غزه"

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت22:11توسط مهرنوش | |

الهی قربونت برم

بالاخره داره برف می باره

خیلی انتظارش رو کشیدم

عاشق برف و روزهای برفی ام

خدا جون زمستون بی برف معنی نداشت

انگاری دعوتت کردن جشن تولد ولی خبری از کیک تولد نیست

قربونت

همه ذوق زده شده ایم

خوشحالی و شادی رو در چشم همه بچه های مهد کودک می بینم

به خاطر همه مهربونی هات سپاسگذاریم

پ ن :آسمون خسیس بازی در نیار ُ ناز نکن بذار برف با سخاوت خودش بباره

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت12:42توسط مهرنوش | |

 

دلگیری که پیش میاد میان من وتو

همیشه میگم چرا باهام نامهربونی کردی

چرا فراموشم کردی

برا چی هیچ وقت

 یادم نمی مونه

و

یادم نمیارم

 این منم که فراموشت کردم خدا جون

پ ن:

نازنينم

 در ميان اين هياهوي زميني

 آسمان را مبر از ياد

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت1:55توسط مهرنوش | |