تبليغاتX
پاییز صحرا

پاییز صحرا

sendan uzakta hep bir $eyler eksik...

تعجب نمی کنم اگر مردم گاه در خفا آرزو کنند که گهگاه دستگیر شوند و

به بازجویی کشیده شوند تا به این وسیله کسی را بیابند

که درباره ی زندگی خودشان با او حرف بزنند.

میلان کوندرا، خنده و فراموش

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت17:25توسط مهرنوش | |


 با یه دختر خانمی آشنا شدم که خیلی می اومدش اونجا
 باهم دوست شدیم
 
 من خیلی ساده به قضیه نگاه کردم
 گفتم یه دوستیه ساده هست
 و چیز دیگه ای نداره
 دوستیمونم خیلی کم بود در حد همون دانشگاه بود
 
 دیگه بیشتر نمیدیدمش
 شیرازی بودش
 کم کم دیدم حرفاش عوض شد
 
 حرفاش همش بوی ازدواج میداد
 واسم تازگی داشت
 
 وابستم بودش خیلی


 خب یه روز باهاش حرف زدمو همه چیو گفتم بهش
 دوریمونو
 دخترا همیشه دیونه ان
خانواده هامونو
 و اینجور مسائل که نمیزاشت بهم برسیم
 


 من عاشقش نبودم به هیچ وجه
 اما دوسش داشتم واسه محبتش
وقتی فکر میکردم میدیدم نمیتونم بهش برسم
چون اون خانواده خیلی مذهبی ای داشت
: و از طرفی از هم دور بودیم
 خلاصه گفتم بهتره رابطمونو کم کنیم تا تو اذیت نشی


 بهم گفت پس بزار لااقل باهات یه وقتایی چت کنم
شمارمو گرفت گفت هر وقت دلم تنگ شد فقط بهت زنگ میزنم
خب
*گفتم باشه
* دوسال گذشت و توی این دو سال ازش خبری نداشتم
* درسش تموم شد رفت شیراز
*یه وقتایی فقط واسم آف میزاشت
*دیگه کاملا فراموشش کرده بودم


 تا اینکه من تهران قبول شدم
: رفتم اونجا یه ترم درس خوندم
: واسم آف گذاشته بود بعد از 2 سال که کجایی؟
گفتم تهرانم
: یه مدت گذشت

 دیدم زنگ زد بهم بعد از مدت ها
* منم مثه غریبه ها باهاش صحبت میکردم
* گفتش که من تهران قبول شدم
*: وقتی اینو گفت ناراحت شدم
*: گفتم باز میخواد شروع کنه
* گفتش که فقط به خاطر تو درس خوندم تا قبول شم بیام تهران ببینمت فقط


 گفت به خدا هیچی ازت نمیخوام فقط مثه یه دوست پیشم باش
* منم تنهاش نزاشتم
*رفتم دیدمش:
* دیدم خوابگاه نداره
* گفتم اینجا نمومون و برو
*اذیت میشی اینجا
* کلی خرج داره
*: خوابگاهم که نداری

 خلاصه اون مصمم بود بمونه
*واسش خوابگاه پیدا کردم
*تا موندگار شد
*: روزای 5 شنبه می اومد پیشمو بهم سر میزد

*من سرد بودم باهاش
* توجهی نداشتم بهش

 با خودم میگفتم چرا هم خودمو اذیت کنم هم اونو
* اما به مرور
وقتی دیدم چقدر صادقه باهام

بخاطرم اومده اینجا
 و چقدر بهم محبت میکنه
* دیگه نتونستم باهاش بد باشم


 وابسته شدیم بهم
به جای یه روز در هفته
 هر روز میدیدمش
حتی اگه یه روز نمیدیدمش زنگ میزد خوابگاه
: میگفت به سامان بگین بیاد وگرنه خودم میام در خوابگاهش
 بهش علاقه مند شدم
دختری به بامحبتی اون ندیده بودم
 هرچی داشتیم با هم نصف میکردیم

 من کسیو تهران نداشتم اما اون قوم و خویش زیاد داشت
 هر وقت میرفت خونه ی اقوامشون
* یادمه واسم کلی خوراکی میاورد
تا منم بی نصیب نمونم
آخه تو خوابگاه سخت میگذشت
خلاصش کنم
روزگار عوض شد

 به جایی رسیدم که بدون اون نمیتونستم نفس بکشم
* بهش حساس شدم
یکی نگاش میکرد دیوونه میشدم
 میمردم اگه دور میشد ازم
 
 گذشت و گذشت تا اینکه
 من ازش خواستگاری کردم

 اونم از خدا خواسته گفت باشه اما
*: مشکل اساسی خانوادش بودن
 
گفت نظر من مهمه و من هرچی بگم اونا قبول میکنن
: من گفتم همش پای خودته باید خودت راضیشون کنی
: گفت باشه
 : به مرور زمان من بهش وابسته شدم
 
: هر چی گذشت احساس میکردم داره ازم دور میشه
: داشتم عذاب میکشیدم

: بهش گفتم چته ؟ چرا اینطوری میکنی باهام

: گفت خانوادم فشار آوردن بهم

 گفتن یا اون پسره یامارو انتخاب کن
: وقتی اینو گفت گفتم خانوادتو انتخاب کن
*: دختر زیبایی بودش
خیلی هم زیبا و با محبت
: واسم مشخص بود خواستگارم زیاد داره
 اما نمیتونستم دوریشو ببینم
 گفت من کنارتم تا آخرش

 برنامه ریختیم که بیام بیرجند
و کار کنم
: و برم خواستگاری

: همه چی درست پیش میرفت
: تا اینکه اوایل ترم آخرم
: بهم گفت میخوام ازم دور شی
میخوام بری


 تو عمرم همچین ضربه ای نخوره بودم
 هیچی باورم نمیشد
ماه تمام هر روز میرفتم پیشش و میگفتم
 فقط بهم بگو چراا؟
هیچ وقت جوابمو نداد
 گفت همه چیت خوبه

اما میخوام برم چون عاشقمی
عشقت کورت کرده
عذابت میده

: نمیدونم حرفاش بی معنی بود
 منم در اوج ناباوری برگشتم بیرجند
آتیش میگیرم وقتی بهش فکر میکنم
.

.

BUZZ!!!

 

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت22:37توسط مهرنوش | |

 

بیراهه رفته بودم
آن شب
 دستم را گرفته بود و می کشید
 زین بعد همه عمرم را
 بیراهه خواهم رفت 

  

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت17:12توسط مهرنوش | |

 

ابرهای آسمان هر سرزمینی
شبیه مردمان همان سرزمین می بارند
 ما هرگز رودرروی دریا
 با دریا سخن نگفته ایم
ما باید برگردیم
 چه کرده های از یاد رفته ی راه ها را مرور کنیم
پل ها ‚ منزل ها ‚ واژه ها ‚ ویرانه ها را مرور کنیم
ببینیم چند کلمه کم آورده ایم
چند چراغ شکسته
خاطره ی کدام علاقه را در خانه جا نهاده ایم
 هی روزگار غریب
اصلا این احتمال را هم نمی دهیم
 که گاه ممکن است یک اشتباه درست
تا کجا از یک درست بی اشتباه کامل تر باشد

                             "سیدعلی صالحی"
 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت19:35توسط مهرنوش | |

دلم

خیلی

 برات تنگه

"خدا جون"

ـــــــــــــــــــــ

گاهی همین طوری از خانه بزن بیرون
بی خیال هر چه که هست
وهم هوا از حیرت نمور علف لبریز است
 خنکاست
 خدایی کن
 عشق همین است دیگر
تو باید از گردنه های باران گیر بسیاری بگذری
این را پایت نوشته اند
 دست بردار دختر
 گاهی باید تنها برای یکی پاره نور
 شنیدن یک تکه یک ترانه حتی
همتای صبوح کشان سحری
از هزار و یک شب این آسمان خواب آلوده بگذری
خیال کردی تو
 عشق فقط لا به لای کلمات ساده ی من است ؟

                                  " سیدعلی صالحی"
هوو ... راه ها مانده تا خیلی از غروب

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت18:41توسط مهرنوش | |

 

دلم خيلي واسه خودم تنگ شده....
نمي دونم تو کدوم کوچه گمش کردم....
آخرين بار توي يه کوچه با ديوارهاي قديمي با اصالت و فرهنگ با هم بوديم....
من بودم و خودم....
مست از نسيم عشق به باهم بودن فکر مي کرديم....
هر دري رو واسه پيدا کردن دلبر مي زديم...
گاهي من خسته مي شدم و گاهي اون....
اما گاهي من به اون دلداري مي دادم و گاهي اون به من...
نجوا کردن رو دوست داشتيم.....
مي گفتيم و مي گفتيم.... از عشق ... دل .... بودن.... و ماندن....
گاهي تنها نسيمي که گلبرگي رو نوازش کرده بود افکار آتشين مارو خنک مي کرد...
راه عاشق بودن رو بلد بوديم....
مي دونستيم عشق چند بخشه....
بخش اول... معرفت.... بخش دوم جنون... و بخش  آخر فنا....
ولي يهو هوا سرد شد...
تاريک شد...
کوچه گم شد....
شعله ها خاموش شد و من گم شدم....
و از اون روز ديگه کسي منو نديد..
نفهميد...
و نخواست..
حالا من گم شدم

و تو تاريکي گم شدن

تنها آوازه خواني تنهام....

 

 

                                                 "  اسم نویسنده یا سراینده اش رو پیدا نکردم"

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت18:14توسط مهرنوش | |

میان این همه سیاست

گناه کودکان جنگ چیه

"کودکان  غزه"

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت22:11توسط مهرنوش | |