|
افتخار نمی دین خانم ؟ بفرمایید سوار شوید؟ دیگر نمی شنید .ازهمه چیز حالش به هم می خورد.حتی از خودش .فقط جمله آخر دکتر در ذهنش تکرار می شد ": متاسفم خانم مثبته .اما به هر حال دوران نهفته این بیماری خیلی طولانیه..... " حالا چرا گریه می کنی؟ خوب سوار نشو ". حوصله ایستادن نداشت .دوید .بی هدف شاید به هیچ کجا.......
تو مثل بجه های باهوش
همه چیز هایی را که دوستشان داری خراب می کنی می شکنی ـــ دلم را دوستیمان را می گوییم ـــ من مثل بچه ها ی خنگ فکر می کنم همه چیز را می شود با چسب دو قلو......
گل من خوب من ای ساحت سبز صنوبر ها پریزاد پریشان حریم پاک باورها یقین دارم در این ظلمت سرا ــ این عصر بی فریاد در این اندوه مادر زاد به تسکین من آواره می آیی و بر بام دلم این خسته از آواز صد پاییز اسیر بادهای سرد طوفان خیز به لطف صولت دستان زیبایت غبار تیره تلخی دوران را میان چشمه ای از نور خواهی شست و در صحرای چشمانم هزاران مشعل از خورشید می کاری .... تو می آیی ودستان صبورم را پر از نیلوفران ناب خواهی کرد.
|
درباره من![]()
از دل تنگي هايم باد بادكي خواهم ساخت و
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبمهر 1388شهریور 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 پیوندها
ادبيات مدرن "پدرخوانده"
|