تبليغاتX
پاییز صحرا

پاییز صحرا

sendan uzakta hep bir $eyler eksik...

چشمهای خیسم پر از خاطره های او بود سرم به شدت تمام درد میکرد.
باور نمی کردم  که او رفته و من  باید بدون اون   لحظه هام  روسر   کنم.
نمی تونستم جدایش رو تحمل کنم  هر کاری میکردم که  بهش فکر نکنم
نمی شد .
داشتم دیونه میشدم .فکر های بدی به سرم میزد. هیچکی جرات
نزدیک شدن به اتاقم رو نداشت .
_ : گوشی رو بردار مهشید باهات کار داره
   :بگو نیست .بگو مرده
_ : بچه بازی در نیار. میگه اگه الان باهاش حرف نزنی بلند می شه میاد
    
 گوشی رو برداشتم مهشید مثل همیشه تند و تند حرف میزد اجازه نمی داد
 من جواب سلامش رو بدم همیشه اینجوری بود پرازشوق زندگی و امید
_: برای یه طرحی داریم میریم یکی از دهات , میخوام تو هم با من بیایی
_: نه نمی تونم بیام میخوام هم اینجا بشینم و بمیرم
_: حالا بیا بریم وقتی برگشیتم خودم حتما کمکت میکنم که زودتر از اونی
       که فکرش رو بکنی بمیری. یا خودت بلند میشی میایی یا میام به زور 
       کشون کشون می برمت
  دیگه حوصله جرو بحث با مهشید رو نداشتم گفتم باشه تا فردا اگه تونستم
  میام
_: همین الان آماده می شی من میام دنبالت
  دیگه نمی تونستم از دستش فرار کنم . وسایلم رو آماده کردم و منتظر نشستم
  مهشید زودتر از اونی که انتظارش رو داشتم رسید  با مامان   خداحافظی کردیم
  و راه افتادیم. مامان منو  اول به خدا بعدش  به مهشید  سپرد و  گفت   :تورو خدا
  مواظبش باش تاکاری دست خودش نده
  تو راه مهشید از هر دری سخنی گفت و اصلا از موضوع جدایی من و  آرش حرفی
   به میون نیاورد نه دلداریم داد و نه امید به زندگی
  آخرهای شب بود که رسیدیم. یه ده دور افتاده و دور از همه امکانات ,
_: فکر نکنی آوردم اینجا که بهت خوش بگذره و دوره نقاهت عشقت رو بگذرونی
   آوردمت تا ببینی شکست عشق تو در مقابل زندگی این مردم رنج کشیده قصه
    مسخره ای بیش نیست. اینو مهشید گفت , و من هنوز سوگوار   لحظه های 
   عاشقانه خود بودم
   با راهنمایی یکی از مردهای ده که به استقبالمون اومده بودند به یکی از خونه
   های اونها رفتیم .
_: مهشید شب رو اینجا میخوابیم
_: نه دستور میدم که برات پر قو بیارند
_:داری مسخره میکنی من اینجا خوابم نمی گیره
_: این مشکل خودته میخواستی نیایی
   دیگه حرفی نزدم و نشسته خودم رو به خواب زدم بازم فکر اون توی ذهنم بود
  هنوز هوا تاریک روشن بود که با صدای غر غر مهشید مجبور شدم که بلند شم
_:پاشو تنبل ,مردم منتظر ما هستند دیر بجنبی صبحانه رو از دست دادی,
   مهشید آب رو ریخت تو دستم سرد سرد بود تردید داشتم که صورتم رو بشورم
   یا نه ....
   به طرف درمانگاه راه افتادیم توی راه هرکی مارو میدید سلام میکرد مخصوصا
   بچه ها مثل پروانه دور مهشید میگشتند
   چند روزیی که اونجا بودیم یه خانمی هر روز می اومد, وقت اومدن به درمانگاه
   قدمهاش آرام و نگاهش پر از تردید بود و سعی میکرد که شناخته نشه .منم که
   بیکار بودم  همه رو زیر نظر داشتم  مخصوصا که طرز حرف زدن ونگاه شاد بچه ها
   برام تازگی داشت  . نمیدونم یا مهشید متوجه نبود  یا به روی خودش نمی آورد
   همون زن چند روز بود که پشت سر هم می اومد درمانگاه و از مهشید شربت
    سرفه میگرفت   یه بار هم که سر مهشید گرم بود با عجله وبا التماس از من
    شربت رو گرفت و رفت برام تعجب آور بود موقعه آمدن این همه آرام و پر از تردید
   و زمان رفتن قدمهاش با شتاب ونگاهش نگران بود
   به مهشید چیزیی نگفتم تصمیم گرفتم دنبالش کنم ببینم که این همه شربت رو  کجا میبره. میخواستم بد جایی مچش رو بگیرم... قدم به قدم باهاش رفتم نزدیک خونه اش که رسید قدمهای من سست شد یه خونه که نه یه خرابه نزدیک تر که رفتم صدای گریه و خوشحالی چند بچه توجه منو به خودش جلب کرد زن یه پیاله برداشت شربت رو ریخت توی اون و تکه نانی در آورد نان خشک رو به شربت میزد و میداد دست بچه ها..... 
  نمی تونستم سر پا واسم .اشکهام طاقت موندن رو نداشتند ...
 برگشتم مهشید دنبالم گشته بود پیدام که نکرده بود نگرانم شده بود. منو که دید
 خوشحال شد نگاه به چشام که کرد گفت بازم نتونستی فراموشش کنی بازم رفتی
 براش اشک ریختی من فکر میکردم اینجا می تونه تو رو به راه بیاره.....
 حرفی برا گفتن نداشتم .....
                                     
  مهرنوش"پاییزصحرا" 

                                                    

               

+نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت20:35توسط مهرنوش | |