|
گرمی هوای یه بعد ظهر تابستونی ما رو به پارک کشوند .همین که رسیدیم خودمون رو ول کردیم رو چمنا. و بحث اول ما این بود برا چی خودمون رو چسبوندیم به چار دیواری خونه و ازش دل نمی کنیم .بساط چای رو آماده کرده بودیم و داشیتم چای رو تواستکان ها می ریختیم که یه لحظه نگام با نگاه پیرمردی که رو صندلی روبروی ما نشسته بود گره خورد و دیدم که اگه چای رو بهش تعارف نکنیم دور از ادب خواهد بود . یه پیرمرد متشخص که در زمون جوونیمی تونسته دل خیلی از دخترا رو برده باشه . استکان چای رو که بهش تعارف کردیم خیلی محترمانه ردش کرد منم یه ذره ته دلم ناراحت شدم ولی خیلی زود فراموشش کردم. و مشغول صخبت و بحث شدیم. . چند باری نا خواسته نگام با نگاهش گره خورد و خیلی آروم نگام رو که تابلو نباشه از نگاهش جدا کردم و به طرف ما اومد. با لبخندی که رو لباش بود گفت :از این که چای رو رد کردم معذرت میخوا م از من دلگیر نباشید اگه استکان ها یه بار مصرف بودند چای رو رد نمی کردم فقط نخواستم که محفل چای شما رو به هم بزنم علتش فقط همین بود
بود پر کشید و رفت
و برا تک تک ما آرزوی خوشبختی کردو رفت...
پ ن : ماهی از اعماق اقیانوس چه می داند؟
|
درباره من![]()
از دل تنگي هايم باد بادكي خواهم ساخت و
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبمهر 1388شهریور 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 پیوندها
ادبيات مدرن "پدرخوانده"
|