تبليغاتX
پاییز صحرا

پاییز صحرا

sendan uzakta hep bir $eyler eksik...

 

گرمی هوای یه بعد ظهر تابستونی ما رو به پارک کشوند .همین که رسیدیم خودمون رو ول کردیم رو چمنا.

 و بحث اول ما این بود برا چی خودمون رو چسبوندیم به چار دیواری خونه و ازش دل نمی کنیم

  .بساط چای رو آماده کرده بودیم و داشیتم چای رو تواستکان ها می ریختیم که

 یه لحظه نگام با نگاه پیرمردی که رو صندلی روبروی ما نشسته بود گره خورد و دیدم که اگه چای رو

بهش تعارف نکنیم دور از ادب خواهد بود . یه پیرمرد متشخص که در زمون جوونیمی تونسته دل خیلی از

  دخترا رو برده باشه . استکان چای رو که بهش تعارف کردیم خیلی محترمانه ردش کرد

 منم یه ذره ته دلم ناراحت شدم ولی خیلی زود فراموشش کردم. و مشغول صخبت و بحث شدیم.

. چند باری نا خواسته نگام با نگاهش گره خورد و خیلی آروم نگام رو که تابلو نباشه از نگاهش جدا کردم


میون حرف و خنده هامون دیگه پیرمرد رو فراموش کردیم . غرق بحث و ... بودیم که از صندلیش بلند شد

و به طرف ما اومد. با لبخندی که رو لباش بود گفت :از این که چای رو رد کردم معذرت میخوا م از من

دلگیر نباشید 

 اگه استکان ها یه بار مصرف بودند چای رو رد نمی کردم فقط نخواستم که محفل چای شما رو به هم بزنم

علتش فقط همین بود


بعد از ما خواست هر کدوم یه مطلبی یا شعری در مورد زندگی بگیم. یه لحظه هر چی شعر و مطلب درذهنم

بود پر کشید و رفت


یه جمله گفت :زندگی یعنی تعارف همین چای داغ

و برا تک تک ما آرزوی خوشبختی کردو رفت...

 

پ ن :

ماهی از اعماق اقیانوس چه می داند؟
من از تو چه می دانم؟

B-L-A-C-K-heart-by-zardin-secret.jpg  

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت16:8توسط مهرنوش | |