تبليغاتX
پاییز صحرا

پاییز صحرا

sendan uzakta hep bir $eyler eksik...

یه بسته پاکت رو به زور بهم داد که نگهش دارم نفهمیدم

توش چی بود ولی امانت پیش من گذاشت

هوا دیگه داشت تاریک میشد یه جا بود مثل هفته بازار که

همه چی برا فروش میارن

کمی از خونه دور شدم و رفتم پیش فروشنده ها

چند نفری بهم نزدیک شدن

ترس برم داشت

خواستم برگردم ولی دیگه دیر شده بود

دنبال اون بسته بودند

گردنم رو گرفته بودند و دیگه داشتن نفله ام میکردند

که یادم افتاد میتونم فرار کنم

و خودم رو نجات بدم

یه جاده بود

اونارو داشتم پشت سر میذاشتم

نمی دونم چه قدرتی بود که منو داشت

از دست اونا نجات میداد

اگه اون ماشین نبود من هیچ موقعه نمی تونستم جان

سالم به در ببرم

رفتم

رسیدم به یه محلی که خیلی قدیمی بود

یعنی باید امانتی رو میدادم دست اون پیرمرد

همین که بهش رسید و موضوع رو باهاش درمیان گذاشتم

گفت باید از اینجا دور بشیم اونا حتما پی تو تا اینجا اومدند

داشتیم میرفتیم که دیدم همون مرده با موتور دم

مغازه پیرمرده واساده و داره میاد تو

آروم گزارش رو به پیر مرده گفتم

گفت باید از در عقب خارج بشیم

مگه در باز میشد

دستام یخ زده بود

به هر جون کندی بود

درو باز کردیم و زدیم بیرون

از در عقبی دیدم که مرده سوار موتورش شده

و داره میره

سعی کردیم که متوجه ما نشه

به پیر مرده گفتم باید مواظب خودت باشی

یارو میدونه که پاکت امانتی به دستت رسیده

حتما بازم میاد سراغت

من اینو که دیدم از قتل هم واهمه نداره

خون جلو چشاش رو گرفته

از طرف قبرستون راهیه ده شدیم

شب و صدای هر جک و جونوری

داشتم زهره ترک میشدم

پیرمرده گفت رفتن به خونه اصلا صلاح نیست

باید بریم به مسجد

همه اونجا جمع هستند

شاید اونجا نتونه آسیبی بهمون برسونه

مردم مشغول نماز بودند

رفتیم تو

منم مجبور شد م که با همه خستگی برم

یعنی اگه نمی رفتم

بایدخودم رو اون دنیا میدیدم

سر درد شدید گرفته بودم

کمی نشسته بودیم

که دیدم همون مرد موتور سوار

داره میره طرف پیرمرد

منو ندید

دیگه داشتم

از حال میرفتم که الان بلایی سر پیر مرده

میاره

اون بسته چی بود که سر اون

باید این همه اتفاق بیفته

مرده رفت نشست بغل پیرمرده

........ دیگه داشتم از هوش میرفتم

که از این خواب دیونه کننده بیدار شدم

هنوزم دستام یخ زده

هر کار کردم نتونستم فراموشش کنم

اومدم تا به تو بگم

کمی آروم بگیرم

این شبا

بی خوابی و دیونگی زده

به سرم

 

پ ن :هنوزم سر درد ول کنم نیست دوشب میشه که زورکی هم اتاقیم  شده

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت1:50توسط مهرنوش | |

 

 

 شنیدم

شیطان هم با کلاس شده

خر رو کنار گذاشته

دیگه کسی رو سوار خرش نمی کنه

بنز مد شده

مواظب باشیم  که سوار بنز شیطان نشیم

پیاده شدن از خر راحت بود

اگه درب بنز قفل کنه

نتونی بیایی پایین

دیگه واویلاست

بازم باید دنبال خر بگردی

که باقلا بارش کنی

 

پ ن:بعضی وقتا تکنولوژی کار دستمون میده 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت17:14توسط مهرنوش | |

ما ۵ سال پیش اومدیم تو این محله یعنی آپارتمان نشین شدیم

همان موقعه تو آپارتمان روبرو یه دختر بود که موهاش تا کمرش بود

ببخش که اینارو میگم به حساب پررویی نذاری

یعنی تو عمرم به این خوشگلی ندیده بودم

دو ماه اول وقتی می اومدم  رو تراس

اونم بعضی وقتا  می اومد

نیم ساعتی از دور

 به هم دیگه نگاه میکردیم

حتی بدون اینکه به هم اشاره کنیم

خلاصه بعد از دو ماه ازم شماره خواست

شماره دادم

شماره گرفتم

بعدش یکی دو بار قرار

خیلی البته خجالتی بودم

تا اینجا شده ۵ ماه

تابستون شد

ما رفتیم با خانواده شمال

اون موقعه که موبایل نداشتیم

نتونستم باهاش تلفنی صحبت کنم

بعد از یک هفته که بر گشتیم

دیدم از اونجا رفتن

آخه مستاجر بودن

دیگه ازش خبری نداشتم

تا اینکه ۱۵ روز بعد

بهم زنگ زد

از باجه تلفن

بهم گفت :دوباره زنگ میزنه و

شماره جدیدش رو میده

الان چهارونیم ساله که منتظر زنگش هستم

 

پ ن: حتما رفته اون یکی تراس

دو ماه به پسر همسایه جدید زل زده

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت10:50توسط مهرنوش | |

 

 

بی خوابی زده به سرم یه سر رفتم حیاط هوای تازه کنم

 یخ زدم برگشتم

 یه روزم که تعطیلم

خودم نمی تونم بخوابم

اوه خیلی فکرا تو ذهنم  هستش که نمیذاره بخوابم

فکر مینا

فکر داداشی که الان اصفهان هستش

و...

 پریروز"":تو دفتر نشسته بودم یکی از بچه ها اومد

 که خانم صادقی خانم معلم کارتون داره

رفتم کلاس دیدم مینا داره اشک میریزه

 اونم چه اشکی تا بیام بپرسم چی شده و برا چی

آبغوره گرفتی نصف جون شدم

مینا: مهرنوشی

مهر نوشی

: بگو دیگه چی شده

مینا: محسن محسن

: خوب چی شده برا محسن اتفاقی افتاده

:محسن ازدواج کرده

: اوه منم فکر کردم حالا چی شده چه اتفاقی افتاده

: برا من اتفاق سختی  هستش

: بی خیال راحت شدی دیگه رسیدی به نقطه پایان انتظار

دیروز مینا میگفت : شب تا صبح نخوابیدم همه اش به محسن فکر کردم

بهش گفتم : الکی خودت رو با غم از دست دادن اون خسته نکن

 اون رفت پی عشق خودش

 الان یه ذره هم به فکر تو و اینکه زانوی غم به بغل گرفتی نیستش

عمرت رو به خاطر اونی که ارزش نداره هدر نده

اینارو گفتم که  بتونه کمی راحت فراموشش کنه

ولی بازم این غصه مینا نمیذاره من یه روزتعطیلی خوش باشم

پ ن :میرم که بخوابم تا لنگ ظهر

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت5:21توسط مهرنوش | |

هیچ تضمینی

به این زندگی

نیست

نه برا شادی هاش

و

نه برا غمهاش

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت17:13توسط مهرنوش | |

من متولد پاییزم...

و در همچین شبی با اولین گریه من

مامان به آرزوی ۱۲ساله اش رسید

اشک شوق از چشمان بابای جاری شد

و .....

نمی دونم آرزوی مامان قشنگ بوده یا نه

که برای رسیدن به اون دوازده سال صبر کرده

و بابا برا شکر گذاری از حق تعالی

هفت سال گوسفند قربونی کرده...

و من در همچین شبی باز دارم

۰۱۱۱

رو گوش میدم

..... از دیدن یادگاری دلم میگیره

.... این زندگیمه که بی تو زندونه

....... نمی خوام عشقم ازم خسته شه

......... امیدوارم دوست داشتنت کم نشه

........... یه روزی گفتی میرم

............ تو که تنهام گذاشتی رو قلبم پا گذاشتی

................ ............................ جوابت این بود که فراموشم کن

عشق این زمونه مفت شده.......

منم میرم دنبال عشقم.....

 

پی نوشت: قول داده با ۱۰۰ تا قلب امروز رو بهم تبریک بگه

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت20:27توسط مهرنوش | |

به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش که کیفش را زیرورو می کرد
به
دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود

                                                              "حسین پناهی"

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت16:30توسط مهرنوش | |